llocked
هوای بادو بارونی رو میکشم تو ریه هام. این رنگ سبز چه حال خوبی بهم میده. با مانتوی درازم دارم آروم آروم سر بالایی رو تند تند میرم . دوست سابقم چند صد دلاری برام تهییه کرده . هوا هم یهو بادو بارون شده و من و اون انگار که مسئله ی مرگ و زندگی باشه قرار رو کنسل نکردیم. اونم واسه چیزی که شاید به دردم هم نخوره.. خنده م گرفته. من اینجا چکار میکنم؟ من کی ام؟
از دور میخندم. دست تکون میده.بهم میرسیم.میگه چقد این رنگ بهت میاد. توضیح بی مورد میدم که مال خواهرمه، میگه ازش بگیر. تو ایستگاه اتوبوس می شینیم که خیس نشیم. هیشکی تو خیابون نیست. دلارهارو میده بهم،میگه بو کن،بوی بچگی میده. تو دلم میگم بچه گی تو.
میگه با دوستش قرار داره. میگم برو که دیرت نشه.. مثل همیشه نگرانمه. نگرانه. میاد برام تاکسی بگیره. میگه دوست داشتم ببوسمت، حیف که شلوغه .میگم نباید با دوستت اینکارو کنی. میگه من فقط با اونم و تو.بهش نگاه میکنم. یه صدایی مثه خنده ازم در میاد. دست تکون میده برام.
پیاده میشم.باد میخوره تو صورتم..
باران
خدایا مرسی که امروز که تعطیله شرشر بارون شده و من میتونم برم تو حس های خودمو کتاب بخونم تو تخت یا برم دم پنجره بارونو نگا کنم. مسلما هیچی مثه بیرون رفتن از خونه نمیتونه بد باشه. پیمپای بیچاره تو بارون خیس شده، بارون لونه شو هم خیس کرده. باید برم یه کم نازش کنم.
این حس خمودگی که الان دارم خیلی خوبه. دوباره رفتم سراغ "فرنی و زویی". اینکه بعضی وقتا وسط شلوغ پلوغی یهو شروع میکنم به کتاب خوندن پ، خودمو هم متعجب می کنه!
بعضی وقتا تو عادی بودن اسراری پیدا میشه که تومرموز بودن نیس.
پ.ن. من همون پیمپام.
It s over
با امروز، سه روزه که بارون میاد. دوست میدارم. خداروشکر فاصله ی محل کار تا خونه 5 دقیقه س و زیاد خیس نمیشم.
خب بالاخره پایان نامه ی کوفتی رو دفاع کردم وتموم شد. حالا موندم که با زندگی چه کنم. کم کم دارم از فکر رفتن میام بیرون. اوه همش باید جنگید، به قول فالاچی که خا له ام هی این جمله شو تکرار می کنه " زندگی جنگ ست و دیگر هیچ."
آرامشی وجود نداره.تا لحظه ای که زنده ای باید بالا پایین کنی و بجنگی. وقتی که خسته بشی زما نیه که مرگ فرا می رسه. اگه می تونستیم از بالاتر به دنیا نگاه کنیم شاید خیلی چیزا به نظر مسخره میومد و خیلی حرص و جوش خوردنا معنای واقعی پوچشو نشون میداد...هر کجا هستم باشم...بعضی وقتا که خیلی مثبت اندیش میشم مثه الان فکر میکنم که هر جای این دنیا که باشی اگه بدونی چی میخوای می تونی مسیر تکاملتو طی کنی، حالا خراب شده ای مثه ایران باشی یا کانادا. اونم من که ذاتن شخصیت مشکل داری دارم.
هنوز یه عالم کار دارم که باید انجام بدم.
عشق
به شما نگاه میکنم و شما را درپرتو برف، در سپیدی ملافه ها در این اتاق می بینم. به شما نگاه می کنم و دلگیرم که چرا تا این حد آرامم کرده اید. ما بیش از حد به هم شباهت داریم، بیش از حد به هم نزدیکیم. دلم میخواهد اینک فاصله ای را که وجود ندارد پدید آوریم.در من ناشکیبایی هایی است و راههایی، باید آنها را به اتمام برسانم.در شما دوره هایی از کودکی، در چهره تان، چهره های دیگری هست. بگذارید آنها آشکار شوند، شکوفا و سپس رنگ ببازند. از شما نمیخواهم که منتظرم شوید. تنها انتظار واقعی زندگی کردن است. پس زندگی کنید، بچه دار شوید، چراکه نه. اشتباهات برای ما لازمند.شاید مسیر شما این باشد، این سرگردانی در عمیق ترین قشر وجودتان، در خیال پردازی درباره ی یک زوج، یک خانواده. این مسائل هیچ تا ثیری در رابطه ی بین ما نخواهند داشت.نادر اشخاصی قادرند عاشق شوند، زیرا نادر اشخاصی قادرندهمه چیز را از دست بدهند.آنها فکر میکنند عشق، پایان تمام بدبختیهاست. حق دارند اینطور فکر کنند، اما این اشتباه ست که میخواهند به دوراز بدبختی های حقیقی زندگی کنند. آنها در جایی بسر می برند که هیچ چیزو هیچ کس به سراغشان نمی آید.ابتدا باید به آن تنهایی دست یافت که هیچ خوشبختی نمی تواند آن را از بین ببرد.عشقی که من به شما دارم سختگیرانه ست.این عشق از هم اکنون تمام عواملی که می توانند این احساس را درمان کنند، از میان برده. بیایید این عشق را امتحان کنیم. موافقید؟
وقتی که زمانش برسد، دو سال یا بیست سال دیگر، اهمیت چندانی ندارد،غریزه شما یا لطف اللهی:این دو کلمه معنای واحدی دارند، فرا رسیدن آن زمان را به شما اعلام خواهند کرد. من هم به همین شیوه ی پنهانی آگاه خواهم شد…. ..
کریستیان بوبن
اگه یه مرد همچین حرفایی به من میزد، یه عمر منتظرش میموندم. ولی خب وجود خارجی نداره متاسفانه
بعضی وقتا چه حس خوبی به آدم دست میده که میبینی یه برخوردی که فقط خودت باید در برابر دیگران هی انجام بدی رو یکی در برابر تو انجام بده. حتی اگه برخورد خوبیم نباشه یه حس خوبی به آدم دست میده. من یه تصمیمایی دارم یعنی داشتم ولی میخوام عملیشون کنم دیگه. خدا یا کمکم کن. همشم مدیون یه دوست خوبم. بعضی وقتا یکی باید انگشت کنه تو چشمم که من دورمو ببینم.......... بسه بلا تکلیفی. خیلی کاراس که باید بکنم. میخوام یه کم تنها باشم.
Living in this fantasy, working with reality I have come back here again, touch the sun and feel the rain
..There s so much I want to know, living in the worldddddd
گشنمه
من گشنه ام و انگار هیچوقت سیر نخواهم شد... با عرض پوذش از فروغ که گند زدم به شعرش. تولد پدرمه تولد شمام مبارک. تولد همه مبارک. امروز رفتم یه کتاب از پل استر خریدم، همینجوری هیچی تا حالا ازش نخوندم مثه اینکه یه جورایی دیوانه س.
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است، تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله بر خواستم.
گلهای شیراز
و قلبم که به اسیب پذیری یک سبد توت فرنگی ست...
این جمله ی بوبن یهو بدجوری اومده تو مغزم. خیلی قشنگ و ملموسه .
دیشب و امروز در حال دوباره خوانی کتاب" دو دنیا"ی گلی ترقی بودم که خیلی وقت پیش ها تو نوجوانی خوونده بودمش. هر چند این شیوه ی مصیبت بار کتاب خووندن من که تا تهشو در نیارم ول کن کتاب نیستم، باعث شده سرم درد بگیره ولی این کتاب خیلی حس خوبی بهم داده. سعی میکنم این حسمو بنویسم تا برای روزای افسردگیم بدردم بخوره. این روزا انگار خیلی عجیب شدم. این خودمو نمی شناسم. فقط میدونم یه جورایی بیشتر به صلح رسیدم. شایدم دست از مبارزه برداشتم! دیگه نمیخوام استرس بکشم. دیگه دلم نمیخواد خودمو سرزنش کنم. دلم میخواد اشتباه کنم و بخندم و بگم به درک، اصلا فدای سرت. میخوام سبک باشم. قاه قاه بخندم. نمیخوام دختر سنگینی باشم. اصلا این حرف مزخرف چیه. دختر سنگین یعنی چی؟! میخوام اشتباه کنم. میخوام دیوانه بازی درآرم مثه قدیما. میخوام بخندم. نمیخوام نگران پایان نامه م باشم که چی میشه. من دیگه حتی اگه قرار باشه جلوی یه میلیون آدم سخنرانی کنم نمیخوام استرس داشته باشم. به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد.....
چیزی میخوام بنویسم که نمیدونم چیه. از کی تا حالاست که همین جا وایسادم تو همین نقطه..
هی میخوام خودمو تحلیل کنم که دلیل این مکث های طولانیم و این به خواب رفتگی در حین بیداریم چیه ولی نمیفهمم. چرا پایان نامه م رو نمینویسم. چرا سعی نمیکنم از اینجا برم. اصلا چرا هیچ تلاشی برای هیچی نمیکنم
انگار دیگه فکرم نمیکنم. منتظرم فقط منتظر معجزه ای که نمیاد هیچوقت انگار. یاد فیلم هامون افتادم.اون دیالوگ های بی نظیر.." خدایا یه معجزه برای من بفرست. همونجور که برای ابراهیم فرستادی. همونجور که برای عیسی... همونجور که برای موسی......". همیشه اینطوریم فکرم در حال پروازه از این شاخه به اون شاخه. مجذوب هر چی که سر راهش میاد. اخرشم چیزی نصیبش نمیشه. شما هم اینجوری هستین؟ به چه نتیجه ای رسیدین؟نزدیک 10 سال از زندگیمونو گذاشتیم به پای هم ولی هیچی... فکر میکنم از یه جور افسردگی مزمن رنج میبرم. این حتما دلیل خوبیه که اددم نتونه پایان نامه بنویسه. نه؟ چه کار میتونم بکنم؟ با تمام وجودم دوست دارم بی خیال پایان نامه بشم اگه نگرانی این خانواده نبود. دعا میکنم هیچوقت تو این سیاه چالی که من توشم گرفتار نشین.
ای هفت سالگی
ای لحظه ی شگفت عزیمت
بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت..
← صفحه بعد
نظرات ()

